Archive for مهر, ۱۳۹۰

خداحافظ، اى قصه عاشقانه!

یکی از معدود جاهایی که برای من گذران وقت در آن‌ معنا ندارد «پارک هنرمندان» است. قدم‌زدن‌های گاه‌و‌بی‌گاه این پارک خاطره‌انگیز را یکی از بهترین لحظه‌های چند سال اخیر خود می‌دانم. بعدازظهرها و گاهاً شب‌هایی که ساعت‌های متمادی، آن‌چه‌ جريان داشت حکایت زندگی سرشار از لحظات شيرين و تلخ -از وصال، خوشی و نعمت گرفته تا درد، محنت و آزمایش- بود …

چند روز پیش اما با حس دیگری به آن‌جا رفته بودم. باز تقدیر چنین بود که چند ساعتی و این‌بار پس از یک دوره انتظار دوسه‌ماهه و البته جان‌فرسا به آغوش این مکان پناه ببرم. قبل از رسيدن موعد و به‌ویژه موقع خداحافظی و برگشت، اشعار زیبای اهورا ایمان بود که در اعماق وجودم جاری بود و احساس می‌کردم تمام موجودات پیرامونم از کوچه و خیابان و درختان گرفته تا آدمی‌زادگان، همه و همه با من هم‌نوا بوده و تسلای خاطرم هستند…

.

سلام ای غروب غریبانه دل سلام ای طلوع سحرگاه رفتن سلام ای غم لحظه‌های جدایی خداحافظ ای شعر شب‌های روشن

خداحافظ ای شعر شب‌های روشن خداحافظ ای قصه عاشقانه خداحافظ ای آبی روشن عشق خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای هم‌نشین همیشه خداحافظ ای داغ بر دل نشسته تو تنها نمی‌مانی ای مانده بی من تو را می‌سپارم به دل‌های خسته

تو را می‌سپارم به مینای مهتاب تو را می‌سپارم به دامان دریا اگر شب‌نشین‌ام اگر شب‌شکسته تو را می‌سپارم به رؤیای فردا

به شب می‌سپارم تو را تا نسوزد به دل می‌سپارم تو را تا نمیرد اگر چشمه واژه از غم نخشکد اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من خداحافظ ای سایه‌سار همیشه اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم خداحافظ ای نوبهار همیشه

– – — – –

نوشته مرتبط در همین سایت:

باي بسم‌ الله …

يک حس متناقض!

]]>

لینک دوستان