Archive for آذر, ۱۳۹۱

مختصرى پيرامون «کربلا و سبک زندگى»

ماجراى عاشورا علاوه بر اينکه «بازخوانى» مجدد برشى از تاريخ با تمام جزئيات‌اش است که در آن تلاش مى‌شود نکته‌هاى تازه‌اى که قبلاً بدان‌ها توجه نشده بود با دقت و موشکافى بيشترى نگريسته شود تا دستگاه معرفتى هر کسى نسبت به انسان‌هاى راستين تاريخ منظم‌تر و دقيق‌تر شود، «ارزيابى» شخصى هر کسى نسبت به خويشتن خويش نيز هست؛ اين که در ارتباط خود با خدا و معنويت، چه شناخت جديدى حاصل مى‌کنيم؟ چه عناصرى در ما به نسبت قبل پررنگ‌تر شده و چه عناصرى رنگ باخته‌اند؟ و اين ‌که آيا اين تحولات در مسير تکامل ما بوده يا نه؟..و سوالاتى از اين سنخ، در اين ارزيابى نيازمند پاسخ هستند. آن‌چه که اين هم‌زمانى (مطالعه سرگذشت کاروان حسين عليه‌السلام با ارزيابى خويشتن) را قوت مى‌بخشد به احتمال قريب به يقين برمى‌گردد به اين‌که نخستين تجربه هرکسى از جهان معنويت -حتى مسبوق بر ايام ماه رمضان- همين ماه محرم مى‌باشد؛ کافى است به خودتان و خاطرات‌تان رجوع کنيد تا بببنيد آيا محرم و نمادهاى متعدد آن از قبيل دسته‌هاى عزادارى، علم و سنج و زنجبر، پيراهن سياه، هنرهاى آئينى مثل تعزيه و … در ذهن‌تان بيشتر حکاکى شده يا خويشتن‌دارى نسبت به خوردنى‌ها و نوشيدنى‌ها از صبح تا عصرهاى ماه رمضان. آيا اولين اشک‌هاى معطوف به انگيزه‌اى غيرشخصى را براى کسى غير از امام حسين و اهل بيت‌اش ريخته‌ايد؟ آيا همواره و در همان اوان نوجوانى و بلکه دوران کودکى از اينکه در مراسم عزادارى به هر دليلى حضور نداشته باشيد احساس خسران نمى‌کرديد؟ و …

غرض اصلى اين نوشتار همين است که درباره ارتباط اين دو مقوله کمى بيشتر تأمل کنيم. آيا به همان ميزان که شناخت فلسفه قيام عاشورا و شهادت ابى‌عبدالله‌الحسين را تعميق مى‌بخشيم، به لحاظ فاکتورهاى معنوى هم احساس پيشرفت مى‌کنيم؟ اصلا آيا جمع اين دو مقوله به ظاهر متناقض، عملى و ممکن هست؟ و سوال مهم‌تر اين‌که اگر قرار باشد براى ترفيع هم‌زمان اين دو مقوله، از مواهب دنيوى و علايق خود هزينه کنيم آيا تن به اين امر خواهيم داد يا خير؟ آيا حاضريم که مصائب و بلايايى سخت را به جان بخريم تا درباره فرصت‌هاى معنوى از دست رفته، جبران مافات کنيم؟ اگر فلسفه اين بلاها و دردها را نتوانيم کشف کنيم تحمل حيرانى و سرگشتگى درباره سرنوشت زندگى معنوى خود را خواهيم داشت يا نه؟ دوستى را مى‌شناسم که سال‌ها در حسرت زيارت اباعبدالله عليه‌السلام مى‌سوخت بعد از مدت‌ها که توفيق زيارت، قسمت‌اش شده بود، على‌رغم سه روز سکونت در کربلا موفق به حتى يک دقيقه ورود به حرم امن امام حسين عليه‌السلام نشد! اين اتفاق عجيب با کدامين توجيه معنوى قابل تحليل است؟ آيا مى‌‌توان درباره اين امر، بى‌‌مهابا حکم يقينى -که معلوم است مثبت نيز نخواهد بود- صادر کرد؟

نمى‌توان نسبت به سويه‌هاى متافيزيکى گزاره‌هاى گران‌قدر «کلُّ يَومٍ عاشورا و کلُّ أرضٍ کربلا» و نيز «إنّ الحسين مصباحُ الهدى وسفينةُ النّجاة» بى‌تفاوت بود و ادعاى ديانت و محب اهل‌بيت بودن داشت. هنر آن‌جاست که بارها سرمايه آدمى بر باد رود و تو به يقين برسى که اين فقدان‌ها و محروميت‌هاى ظاهرى، منشائى جز اراده خاص امام حسين نداشته است و هنر بزرگ‌تر اينکه قلباً به اين «زخم حسين!» رضايت بدهى و آن را در قبال مصيبت‌هايى که خود آن حضرت در صحنه عاشورا کشيد «هيچ» بدانى و نسبت به آن‌چه که از تو سلب مى‌شود متلاطم نباشى.

با يادآوري کلمات نخست اين نوشتار درباره ارتباط وثيق فرهنگ عاشورا با ديندارى‌هاى ما شيعيان، اين‌گونه نتيجه مى‌‌گيرم که: کربلا حکايتى صرف، متعلق به تاريخى خاص نيست؛ کربلا «سنگ محک زندگى» ماست. با استناد به ديرپاترىن تجربيات زندگى معنوى‌مان در اين مهم بياندبشيم که زندگى ما چقدر کربلايى و شخصيت ما چقدر امام حسينى است…

– – — – –

مشاهده اين يادداشت در روزنامه ملت

مرتبط: یک حس متناقض! پای درس بزرگان در کلاس عاشورا در رثای «میم»-«میم» !

]]>

لینک دوستان