بوتیـــــــــــمار!

چقدر دوست داشتم هم‌سن آن پسرک فقیر با دست‌وصورتی چرکین اما دوست‌داشتنی باشم که نمی‌دانست شکلاتی که از من گرفته بود را چگونه باز کند..
و باز چقدر دوست داشتم جای آن کودک بازیگوش در آغوش پدری باشم که اصرار داشت انگشتان‌اش را در دهان‌ام ببلعم و بلندبلند قهقهه بزند…. تا رها شوم از واژگانی که روزهاست سوهان ذهن و روحم‌ شده‌‌اند: گوش شنوا برای تردیدها، قضاوت‌های ساده‌انگارانه، نقاب دست‌ساز منفور، دردهای “واقعی”، گره‌های ذهنی، قاصدک، گریه دیوارها، باسط کفیه الی الماء، بهار چند روز دیگر نیست، و مهم‌تر از همه این‌ها: بوتیـــــــــمار!
صدای موسیقی است که در صدد آرام کردم پسری نشسته در کنج قطار مترو، برآمده است؛ اما مگر می‌تواند؟ مگر سیل اشـــــک امان می‌دهد:

وه که جدا نمی‌شود نقش تو از خیـــــــــــال من
تا چه شود به‌عاقبت، در طلب تو حــــــــــال من
ناله‌ زیر و زار من، زارتر اســـت هر زمـــــــــــــــان
بس که به هجر می‌دهد عشق تو گوشمال من
….
چرخ شنید نـــاله‌ام؛ گفت منـــــــــــــال، سعدیا!
کآه تو تیـــــــــــــــــــره می‌کند آینه‌ جمـــــال من
….

ایستگاه را رد کرده بود! اصلا مقصدی نداشت که بداند کجا باید پیاده شد؟ چگونه باید زیست؟ چرا.. ؟ کی..؟ … و ده‌ها سوال دیگر!
گاهی باید همه چیز و همه‌کس را گذاشت و رفت!

*  *  *

نوشته‌های مرتبط:
یک حس متناقض!

این نوشته در متفرقه ارسال و برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.


یک دیدگاه برای بوتیـــــــــــمار!

  1. فرشاد می‌گوید:

    زندگی فهم نفهمیدن هاست…
    کاش نفهم بودیم.همین…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>